بگذریم

سلام

اومدم خونه تکونی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 0:52  توسط مریم بابایی  | 

سلامتيه....

بعضي از ادمها اين اخر ساليه ارزو دارن مث بقيه آدم ها سلامت باشن!مث بقيه خوشحالي كنن!مث همه رو پاهاشون راه برن و مجبور نباشن توي رختخواب باشن!!

براشون دعا كنيم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 23:29  توسط مریم بابایی  | 

سپاس

دوستان از اظهار لطفتون سپاسگزارم...اين روزا كمتر مي رسم بيام اينجا اما قول مي دم يه روز حتما به وبلاگتون سر بزنم...مرسي كه قابل مي دونيد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 14:5  توسط مریم بابایی  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


يه سوال هميشه مهم:

چي بپوشيم؟...........كلا



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:27  توسط مریم بابایی  | 

منو شاملو و بارون...

ديدار واپسين

 

باران كند ز لوح زمين نقش اشك پاك

آواز درد به نعره ي توفان شود هلاك

بيهوده مي فشاني اشك اين چنين به خاك

بيهوده مي زني به در انگشت دردناك

 

دانم كه آنچه خواهي ازين بازگشت چيست:

اين در به صبر كوفتن از درد بي كسي است

دانم كه اشك گرم تو ديگر دروغ نيست

چون مرهمي صداي تو با درد من يكي است

 

*هر وقت دلم خيلي مي گيره شاملو مي خونم...به خودم اومدم و ديدم ساعتيه مشغولشم...

*بارون ديگه داره شرمنده مون مي كنه!دوستش دارم خيلي.اما اين دو روز تنبلم كرد و خونه نشين.حتي حالم نگرفت تا جلوي در خونه برم...ولي همينشم خوبه!...بارون بياد...باقي چيزاش مهم نيست.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 22:22  توسط مریم بابایی  | 

چرم میش

 

امروز از جلوی چرم میش رد شدم به این جمله فلسفی رسیدم:

ما یه چرم داریم میشه یه چرم هم داریم نمیشه....

 

پی نوشت:به قول انوشه اینا اینم بستگی به قسمت داره گویا!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 12:9  توسط مریم بابایی  | 

اعوذ و بالله من الانسان الرجيم


"باغ وحش جايي است كه حيوانات درنده را از شر انسان ها در امان نگه مي دارد"

                                                                            

                                                                            فرانكلين.كي.دين


 پي نوشت:جسارت نباشه اما شديدا از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 19:28  توسط مریم بابایی  | 

آیا می دانید...؟

 

*آیا می دانید هیچ چیز بهتر از این نیست که آدم دراوج شلوغ پلوغی های زندگی اش یکهو همه چیز رو ول کند و برود سفر؟

*آیا می دانید سوال بالا توضیح مودبانه این عبارت است؟: (...)لق زندگی!

*آیا می دانید در همه حال  کلا عشق و حال با رفقا را عشق است ولاغیر؟

*آیا می دانید چقدر جای نسیم صباغان در این سفر خالی است؟

*آیا می دانید زندگی منشوری است که یا گیر می دهد بابایت را در بیاورد یا اصلا  کاری باهات ندارد؟

*آیا می دانید زندگی با بابای شما رابطه اش چطور است؟

*آیا می دانید بعضی از این خواهران و برادران دینی و انقلابی مان ماشاالله خیلی رویشان زیاد است و کسی نیست آن را کم کند چون دور دور آنهاست فعلا و خاک بر سر ماست گویا!

*آیا می دانید اگر به مرده رو بدهید حتما یک کارهای بی تربیتی در کفنش خواهد کرد؟(انقلابی و غیرانقلابی هم نداره)

*آیا می دانید شاعر فرموده:"هوا را از من بگیر پلو را نه"؟!:

*آیا می دانید کلا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 12:14  توسط مریم بابایی  | 

؟


كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها؟



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 20:20  توسط مریم بابایی  | 

تكه پاره ها8

آخرين شب تابستان



سايه روشن اتاق

وشب

كه باز نمك مي شود روي زخم تنهايي

وقت بافتن دوباره كلاف ْواژه هاست

با قلمي كه عادت دارد

هر شب

روي سپيد سطرها را بي جهت سياه كند

مي بافم

از تو و روزگار با تو

بي اجازه

بي حرف تازه

و تكرار پرسه در خاطره ها

 سالهايي كه نگاهت

ديوارهاي اين اتاق را قاب گرفته بود

وشبهاي من

رنگ بوسه هايت را داشت

برمي گردم ازتو

به سايه روشن اتاق

به ديوارهاي بدون قاب

وكلافْ واژه ها كه حالا كلافه ام مي كند

و عقربه هايي كه عقرب مي شوندو زهر تلخشان

 زمان را از پا در مي آورد

مي بافم

آسمان و ريسمان

اشك هاي بي امان

سپيده اين صبح كه سر بزند

اولين روز پاييز از راه خواهد رسيد

ديگر حال بافتن هيچ كلافْ واژه اي! نيست

اين زمزمه پايان تمام سطرها نقطه مي شود :

آخرين شب تابستان هم گذشت

بي ثبت خاطره اي از شبي به رنگ بوسه هايت

                                                                                         31/6/90

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 14:2  توسط مریم بابایی  | 

به ترتيب اولويت

1-مي دوني دوست من !اين بازي!بازي دو سر باخته!ما ها حكم سربازايي رو داريم كه تو يه جنگ نابرابر دارن شكست مي خورن.هر سربازي تو اين شرايط دو تا راه بيشتر نداره.يا بايد تا آخرين قطره خونش بجنگه و مقاومت كنه.يا تسليم شه و  عواقب اسارت رو به جون بخره!

ما ها الان جزء اون دسته از سربازايي هستيم كه راه اول رو انتخاب كرديم.يه تنه جلوي يه لشكر دشمن وايساديم و داريم مي جنگيم.مي دونيم كارمون تمومه اما حاضر نيستم تسليم شيم.اين دقيقا همون شرايطيه كه آدم بايد بين بد و بدتر يكي رو انتخاب كنه.هر چي نباشه زياد شنيديم كه مرگ با عزت بهتر از زندگي با ذلته!هرچند،ما هنوز نه اين وري رو تجربه كرديم و نه اون وري رو!فعلا فقط داريم مقاومت مي كنيم چون تو اين شرايط بهترين راهه!

بازم مي گم دوست من !بازي،بازي دو سر باخته!چه بميريم و چه بمونيم باختيم!اما مردونه باختن هم خودش كم از برد نيست...

2-ولتر مي گه:كار كردن سه چيز رو از آدم دور مي كنه:خستگي،گناه،فقر.اين جمله خيلي درست به نظر مي رسه اما خيلي وقتا كار مي شه راهي واسه فرار كردن از بازيا(اينو از تو ياد گرفتم)اميدوارم  ماهايي كه انقدر سرمونو شلوغ كرديم قصدمون از كار فرار كردن از زندگي نباشه.

3-اين تكه رو هم از اندي روني كه نمي دونم كيه و حوصله هم نداشتم اسمش رو تو گوگل سرچ كنم هم خيلي دوست دارم:

 

ياد گرفته ام كه بهترين كلاس درس در جهان

پاي حرف بزرگان نشستن است

و ياد گرفته ام كه نه زمان،

بلكه عشق مرهم همه زخم  هاست

كه مهربان بودن

مهم تر از بر حق بودن است

 

*حتما كه يه روز حوصله ام اومد سر جاش باهات آشنا مي شم آقاي اندي روني


4-يه چيزي هم در مورد پست قبلي بگم.ادم و وقتي ناراحته دلش مي خواد غر بزنه.براي ما نويسنده ها نوشتن بهترين راه غر زدنه!لااقل من كه اينجوري ام.زماني كه كسي ناراحت يا عصبانيه مانع تخليه شدنش نشيد،نقدش نكنيد.قطعا تو اين شرايط ادم ممنكه خيلي حرفا بزنه.بذاريد طرف اروم شه بعد سر فرصت هم نصيحتش كنيد هم نقدش.همدردي كردن با آدم ها يعني همين.توي شرايط بحراني دركش كن!حتي تاييدش كن!بعد كه دوباره آسمون آبي شد باهاش حرف بزن!اينا رو مي گم چون متخصص آروم كردن آدم هاي ناراحت و عصباني ام.قبول نداريد از نسيم صباغان بپرسيد...

5-شاد باشيد و سلامت

(اين نيم وجب دعا رو هم از شما ياد گرفتم كه عنصر هميشه پايدار اس ام اس هاتونه!براتون شديدا آرزوي خوشبختي مي كنم.)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 14:44  توسط مریم بابایی  | 

خلوت اين روزها

خدايا ! بفهمانم كه بي تو چه مي شوم

اما نشانم نده

خدايا بفهمان و نشانم بده كه با تو چه خواهم شد....


                                                    التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 15:19  توسط مریم بابایی  | 

براي بهترين روز خرداد

 

تو به نقطه نامعلومي خيره شده اي و من به تو...حرف هايت هنوز تمام نشده...هفتاد سال حرف در سينه داري و من بي تاب شنيدن...

خوب كه نگاه مي كنم،گذر زمان را در عمق نگاهت به وضوح مي بينم...پير شده اي قهرمان روزهاي سايه روشن زندگي.چشمانت ديگر برق سالهاي كودكي ام را ندارد. چشماني كه با كمي اختلاف رنگ،چشمان من است...

يادت هست؟بچه كه بودم دستانت معيار سنجش بزرگي ام بود...با عقل كودكانه ام فكر مي كردم،وقتي دستانم اندازه دستان تو شود بزرگ شده ام...اما من كجا و بزرگي دستان تو كجا.

پير شده اي مرد روزهاي سخت كودكي...پير شده اي اما طراوت كلامت مثل بيست و هفت سالگي من است...پايت لنگ مي زند ولي دلت نه...چقدر كلامت حوصله دارد...چقدر لبخندت خالص و واقعي است...چه حقارتي دارد زندگي پيش چشمانت...گاهي حسودي ام مي شود وقتي مي بينم،خوردن يك استكان چاي با وجدان راحت را با يك دنيا عوض نمي كني...

هميشه همين طور بوده اي...آرام و آسوده...حتي زماني كه تلخ مي شوي مثل استكان چاي كنار دستت...باورت مي شود تا به حال آدمي را شبيه تو نديده ام؟واقعا تا به حال آدمي را نديده ام كه به معناي واقعي كلمه زندگي كرده باشد!...آدمي را نديده ام ذره اي افسوس از عمر رفته در دلش نباشد...آدمي را نديده ام كه با همه وجود،آن هم در سخت ترين شرايط سرش را رو به آسمان بگيرد و بگويد:"خدايا...راضي ام به رضاي تو"...باورت مي شود من تا به حال آدم راضي نديده ام؟

گاهي شرمنده مي شوم كه مثل تو نيستم اما خوشحالم كه يك چيز را از تو خوب ياد گرفته ام...اينكه خدا را هميشه در كنارم ببينم نه بالاي سرم..

حرف هاي زيادي در دلم تلنبار شده...اما اين روزها دلم مي خواهد تو بگويي...اين شاگرد سركش عطش آموختن زندگي را دارد و چه معلمي بهتر از تو؟!...

سكوتت كه تمام مي شود دوباره مي گويي و من همچنان بي تاب شنيدن...راستي!گفته بودمت كه صداي خنده هايت خود زندگي است؟

يادم نمي آيد...اما مي دانم اين جمله را بارها گفته ام:

دوستت دارم...حتي وقتي كه تلخ مي شوي مثل استكان چاي كنار دستت.

 

پي نوشت:هفتاد سالگي ات مبارك پدر...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 20:34  توسط مریم بابایی  | 

تكه پاره ها7

 

حال خودم را ندارم

دلت اجازه داد

مرا به حال خودت بگذار

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 18:28  توسط مریم بابایی  | 

افاضات فرهنگی

 

*نگاه اصغر فرهادي را در فيلم هايش دوست دارم...اينكه دروغ و پنهان كاري را منشا درگيري ها و اختلافات ما مي داند و از آن روايت هاي متفاوتي مي سازد،برايم جالب است...قصه هاي ساده،بازي هاي روان و برخي سكانس هاي تاثيرگذار سينماي فرهادي،آدم را به اين عرصه از هنر اندكي اميدوار مي كند...فقط خدا كند كه روزي سطح سليقه مخاطب ما از فيلم هايي نظير اخراجي ها..افراطي ها..اجباري ها و اسقاطي ها و كوفتي ها و نكبتي ها! و غيره بالاتر رود،تا باز هم شاهد فيلم هاي خوب از كارگردانان واقعي باشيم...

 

*گمانم ديگر حرف هايتان را زديد و سودش را هم برديد آقاي كارگردان! حالا اجازه بدهيد فيلم سازان صاحب سبك و اعتبار بيايند و ته مانده آبروي سينماي ايران را حفظ كنند...شايد باورتان نشود اما اين به هر دو صواب(ثواب) نزديك تر است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 22:24  توسط مریم بابایی  | 

مرحمت فرموده ما را مس كنيد!

 

پول گازمون اومده ششصد هزار تومان...نه اينكه فكر كنيد ما تو برج زندگي مي كنيم...خونه ما سه طبقه بيشتر نيست كه پنج نفر آدم تو دو طبقه اش زندگي مي كنن و متراژش هم زير صده!...

پي نوشت:الان ديگه كاملا برام جا افتاد هدفمندي يارانه ها يعني چي!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 21:49  توسط مریم بابایی  | 

حسبي الله....

                                    

وَمَكَرُواْ وَمَكَرَ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِين سوره آل عمران﴿۵۴﴾

  مكر ورزيدند و خدا [در پاسخشان] مكر در ميان آورد و خداوند بهترين مكرانگيزان است     

 

اين آيه هميشه دلگرمم مي كند...خيلي وقتها حواسمان به اطرافمان نيست...به كساني كه فريب وريا در دلشان موج مي زند اما در ظاهر برايت دايه مهربان تر از مادر مي شوند...خرده اي هم نمي توانيم به خودمان بگيريم...جز خدا كه كسي از درون انسان ها خبر ندارد...اوست كه هميشه هواي ما را دارد و نمي گذارد رياكاران و دروغگويان براي خودشان يكه تازي كنند..

پي نوشت:            

                             ديشب گذرت بر دل ما هم افتاد

                                 من سادگي عبور را حس كردم

             

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 19:9  توسط مریم بابایی  | 

یادمان

 

براي شادي روح زنده ياد رضا صفدري بزرگوار،گوينده و مجري باسابقه راديو و تلويزيون فاتحه اي قرائت كنيم...

*روحش در آرامش ابدي و يادش جاودان 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 19:7  توسط مریم بابایی  | 

سلام

شاد باشيد وسلامت

                          سال نو مبارك

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 13:50  توسط مریم بابایی  | 

تكه پاره ها6

 

 بلند بخوان

       كوتاهي نكردم

       كوتاه آمدم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 23:50  توسط مریم بابایی  | 

مطالب قدیمی‌تر