تبليغاتX
بگذریم
وقتی این شعر رو خوندم خنده ام گرفت ٬ گفتم شاید شما هم با خوندنش خنده تون بگیره!

بازی در صحنه

در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام

می گویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای اینکه از درد سر به دور باشم.

شایعات عشق را ٬ باآن شیرینی تکذیب می کنم

و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم .

احمقانه ٬ اعلام بی گناهی می کنم٬

نیازم را می کشم ٬بدل به کاهنی می شوم٬

عطر خود را می کشم  و

از بهشت چشمان تو می گریزم.

نقش دلقکی را بازی می کنم ٬عشق من

و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم٬

زیرا که شب نمی تواند ٬حتی اگر بخواهد ٬ ستارگانش را نهان کند٬

و دریا نمی تواند حتی اگر بخواهد٬

کشتی هایش  را

                                                                                   نزار قبانی

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 18:28
توسط مریم بابایی موضوع: |

اين یک داستان واقعي است 

صداي گريه ي نوزاد فضاي ملتهب اتاق زايمان را بهم مي ريزد.لبخندي مي زنم و با ساق دست پيشاني عرق كرده ام را پاك مي كنم.بچه را دست پرستار مي دهم و به مادرش مي گويم:دختره خانم فرهادي!يه دختر تپل مپل و خوشگل.مادر  با  رنگي پريده  و بي حالي شديد بخاطر سختي زايمان مي گويد:سالمه؟مي گويم:سالمه عزيزم،تبريك مي گم.به سقف اتاق خيره مي شود و مي گويد:خدا رو شكر...مادر زايمان مشكل ودلهره آوري داشت وحالا خوشحالم كه او وكودكش هر دو سالمند.

لباس عوض مي كنم و براي هوا خوري به حياط بيمارستان مي روم. برخلاف انتظار،شوهر خانم فرهادي را در حال سيگار كشيدن بر روي نيمكت حياط مي بينم.كمي نزديكتر مي روم ومي گويم:سلام آقاي رسولي.دخترتون به دنيا اومد.نمي خوايد ببينيدش؟متوجه ي حضورم مي شود و بلافاصله سيگارش را زمين مي اندازدو دستپاچه مي گويد:سلام...م..ميرم مي بينمش....وقت هست.با دلخوري مي گويم:از پدر بيشتر از اين توقع مي ره.هرچند،مي دونم از چي ناراحتين!اما جاي اين كارا بريد خدا رو شكر كنيد كه سالمه.مي گويد:حق بدين خانم دكتر، شما هم اگه سومين بچه تون دختر مي شد...حرفش را قطع مي كنم و مي گويم:ادامه ندين آقا...خدانگه دار.راه كج مي كنم و به سمت اتاقم مي روم.در حال رفتن صدايش را مي شنيدم كه بلند مي گفت:راستي دستتون درد نكنه خانم دكتر .اين چن وقت خيلي زحمت كشيدين...برنمي گردم و در همان حال دستم را به نشانه ي تشكر بالا مي برم وزير لب چند فحش آبدار نثارش مي كنم.

وارد اتاقم كه مي شوم،خودم را پرت مي كنم روي صندلي.چند دقيقه اي چشمانم گرم مي شود كه با صداي در از جا مي پرم.خانم پرستار وارد مي شود و مي گويد:ببخشيد خانم دكتر،يه بيمار سقطي آوردن.يه كم شرايطش خاصه!

_مشكلش چيه؟

_يه دختر عقب افتاده ي ذهنيه كه سه ماه ونيمه بارداره،پزشك قانوني بخاطر وضعيت مادر مجوز سقط داده.

-بگو بيان تو

لحظاتي بعد پرستار همراه دخترك كه دست در دست مادر پيرش دارد وارد مي شوند.روي صندلي مي نشينند.مادر رو گرفته وبه زمين خيره شده است،اما دخترك با دهان نيمه باز خيره خيره نگاهم مي كند.به مادر مي گويم چند وقتشه؟

_آزمايشش رو دو هفته پيش گرفتم گفتن سه ماه.

_شما كه مي خواستين بچه اش رو سقط كنيد چرا انقدر دير آوردينش؟

_خودمم تازه فهميدم بار داره.

_سري تكان مي دهم و ادامه مي دهم:پدر بچه در جريانه مي خوايد بچه رو سقط كنيد؟

_زن چادر كهنه اش را در دستش مچاله مي كند و با خجالت مي گويد:پدر كجا بود خانم دكتر!اين بچه شوهر نداره!!

_با تعجب مي گويم:يعني چي؟پس چطوري باردار شده؟

_به آهستگي مي گويد:نمي دونم!

_كمي صدايم را بالا مي برم وبا عصبانيت مي گويم:نمي دونين؟دخترتون باردار شده اما...

_حرفم را قطع مي كند و با بغض مي گويد:باور كنيد نگهداري از اين جور بچه ها خيلي سخته،با اين حال هر جا مي رم با خودم مي برمش.چن ماه پيش بردمش بازار،يهو دستش از دستم ول شد و گمش كردم.چن ساعت بعد با كمك پليس تو خيابون پيداش كردم.بعد از اين جريان،ماه بعدش عادت نشد،گفتم حتما طبيعيه چون قبلا هم سابقه داشته،ماه بعدشم نشد به اضافه اينكه حالشم بهم مي خورد.بردمش دكتر و آزمايش كه گفتن حامله اس.فكر كنم همون موقع كه گمش كردم اينجوري شد.

_با لحن آرامي مي گويم:خودش حرفي بهتون نزد؟

_اين بچه نمي تونه حرف بزنه.از لحاظ عقلي هم كه خودتون داريد مي بينيد

_با ناراحتي مي گويم:چرا نمي ذاريدش بهزيستي؟

_كي مي خواد خرجش رو بده؟تازه فكر كردين اونجا امنه؟اين بچه ها همه جا تو خطرن!

_چي بگم ولي بايد خيلي حواستون جمع باشه،مي دونين اين قضيه چه تاثيري روش مي ذاره؟

_مي دونم،اما چيكار كنم،هزار تا بدبختي دارم.صبح تا شب پي خريد وبشور بسابم.

_با لاخره وقتايي كه كار دارين به يه نفر مطمئن بسپاريدش.

_اي خانم.خواهر برادراش مگه براش دل مي سوزونن،من سه تا پسر عزب تو خونه دارم،اصلا از كجا معلوم كار اونا نباشه؟بهرحال جوونن ديگه!

دخترك تا آن زمان ساكت نشسته بود و به ما نگاه مي كرد،از جا بلند مي شوم و شكلاتي از روي ميزبر مي دارم و به طرف دخترك ميروم.شكلات را كه از دستم ميگيرد و لبخند مي زند.با كمك پرستار به طرف تخت معاينه مي بريمش.مرضيه ي شانزده ساله بسيار حرف گوش كن است اما زماني كه پرستارمي خواهد شلوارش را از تنش در بياورد،مي ترسد وعقب مي كشد،دلم هري مي ريزد.مطمئن مي شوم صحنه ي تجاوزش را بخاطر آورده است.با خود مي گويم:چه كسي مي گويد تو نمي فهمي؟

به درخواست مادر مرضيه،لوله هاي دخترك را بستيم كه اگر باز هم برايش اتفاقي افتاد باردار نشود.تا شب احساس نفرت انگيزي داشتم.ازهمه بدم مي آمد.از مادري كه غفلت خود را با كار و گرفتاري توجيه مي كرد،از پدري كه بخاطر تولد سومين دختر سالمش ناراحت بود و از خودم كه باعث سقط بچه ي بيگناهي شدم.فقط دل خوش به فردا بودم،تا با تولد اولين نوزاد سالم و شادي خانواده اش همه چيز را از ياد ببرم،حتي چشمان معصوم و مضطرب مرضيه را.


+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 16:24
توسط مریم بابایی موضوع: |

.

...علي در برابرمان ايستاده است،اگر بشناسيمش كه همه ي مصالح خويش وخانواده و فاميل وگروهش را فداي حق و ناس مي كند،لحظه اي ميدان جهاد و مبارزه را خالي نمي گذارد و با اينهمه در برابر مسئوليت عظيمي كه بر دوش دارد، چنان مضطرب و وحشت زده است كه اين وحشت واضطراب را به ياران وآشنايان خويش نيز منتقل مي كند،بار مسئوليت بر دوشمان مي افتد...

پيامبر پيش رويمان ايستاده است وبه دختر عزيز دردانه اش مي گويد:فاطمه،كار كن، كار كه من براي تو  هيچ كار نمي توانم كرد...شناخت پيامبر از مسئوليت سرشارمان مي كند.پس به جاي شناخت محمد (ص) و علي (ع) و خواندن و فهميدن قرآن وقبول مسئوليت،راه حل ساده تري را مي جوييم و مي يابيم.بجاي شناختن پيامبر اسلام و گوش سپردن به سخنان او،بجاي شناختن علي و زندگي اش وخواندن وفهم نهج البلاغه اش،حبشان را بگير و شنا ختشان را رها كن!چرا كه حب علي ناشناخته، مسئوليت نمي آورد.علي مجهول، مانند بتي است كه مي پرستيمش،بي آنكه ميان ما واو ،هيچ ارتباطي وجود داشته باشد.بي شناختن،علي چون ديگران است.ميان او ومحبان خالص بي معرفتش،هيچ گونه تحميل وامر ونهي ومسئوليتي ايجاد نمي شود.هر چه مي خواهي گريه كن،بر سر بزن،غش كن،هو بكش و عشق ومحبت بورز،بي اندكي شناخت ،علي را فرشته كن،خدايش كن،نمي تواند ذره اي در زندگيت نقشي داشته باشد كه اگر چنين بود جاي ما در بهشت اعلي بود.هر چقدر مي خواهي علي را دوست بدار فقط نشناسش،زيرا كه شناخت مسئوليت آور است.


پ.ن:گزيده اي از كتاب شيعه(مجموعه آثار دكتر علي شريعتي)
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 22:12
توسط مریم بابایی موضوع: |

begzarim

مریم بابایی

begzarim

http://begzarim.blogfa.com

بگذریم

بگذریم

بگذریم

بگذریم

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog